روزمره های یک قاصدک
عمل حسام انجام شد ، دکترش که خیلی راضی بود ولی همه چیز به همکاری حسام بستگی داره ولی ظاهرا این پسر نمی خواد همکاری کنه دکترش هم گفته که فقط ۱ ماه فرصت داره که تمرین ها رو انجام بده و از چسبندگی مجدد جلوگیری کنه ولی ظاهرا که خودش علاقه ای به تغییر وضعیتش نداره و این چند روزی که تو بیمارستان بوده حسابی عصبیش کرده و حاضر نیست به حرف کسی گوش بده تا جمعه که بیمارستان بوده پرستار ها و دکتر ها به زور چوب ها(چوب بستنی)و کش ها رو واسش می گذاشتن ولی حالا که امده خونه می گه نمی توم بزارم دردم میاد وقتی هم خاله اصرارکرده گقته من اصلا می خوام همین طوری بمونه خاله هم ناراحت شده و گفته به درک تا حالا هر کاری که لازم بوده براش کردن دیگه چی کار کنن بیچاره ها وقتی خودش دلش به حال خودش نمی سوزه و به فکر نیست . انقدر این روزها زندگیم یک نواخت و تکراری شده که من رو تبدیل کرده به یه دختر غرغرو و بد اخلاق و بی حوصله هرچند که دور و بری ها حسابی داره زندگی شون متحول می شه و همه یه جورایی سرشون گرمه ، عروسی و نامزدی و انتظار برای امدن یه نی نی که تا اواخر شهریور از راه می رسه و مهاجرت و تعویض خونه مون که همین ۵ شنبه جمعه اثاث کشی می کنیم که اصلا برای من خوشایند نیست. چند روز پیش که همه داشتند بحث می کردن که ساغر زایمان طبیعی داشته باشه یا سزارین یاد اون روزی افتادم که داشتیم بحث می کردیم که بچه خودش به دنیا میاد یا به دنیا میارنش با اون لبخندی که رو لب داشتیم می خواستیم همدیگر رو توجیه کنیم خدا کنه اون چیزی که ازش می ترسم اتفاق نیفته اصلا دلم نمی خواد بد نام بشی اصلا ، دلم نمی خواد خودم هم بد نام بشم حسام اولین فرزند پدر و مادرش،زمانی که به دنیا امد یه پسر ریز بود که سرش پر بود از موهای مشکی ، تا چهل روزگی روز و شب گریه می کرد همه متعجب بودن که چرا این بچه انقدر بی تابی می کنه ، بعد ها وقتی که 3 ساله شد و تونست غذا بخوره وقتی دیدند که دهانش به حد کافی باز نمی شه برای اینکه بتونه قاشق غذا رو داخل دهانش کنن و رفتند دکتر ، دکتر تشخیص داد که عارضه مادر زادی هست و فک بالا و پایین حسام خیلی بیشتر از افراد عادی به هم جسبندگی دارند و گفت باید 5 ساله بشه تا بتونن عمل رو روش انجام بدهند. وقتی که حسام 5 ساله بود اولین عمل جراحی روش انجام شد ، پیوند از دنده ، یه عمل سخت برای یک بچه 5 ساله ولی این عمل درمان قطعی کافی برای حسام ما نبود. تا عمل بعدی که توی 12 سالگی انجام شد حسام با مشکلش دست و پنجه نرم کرد مشکل فک هنوز روی شکل ظاهری صورتش تاثیر نگذاشته بود دکترش رو عوض کردند تشخیص این دکتر چیز دیگری بود دکتر معتقد بود که حسام بعد از تولد توسط پرستاری که داشته حمامش می کرده یا لباس تنش می کرده یا هر کار دیگه ای از دست پرستار رها شده و ضربه خورده و گریه های شدیدش تا چهل روزگی هم به همین دلیل بوده شاید اگه اون پرستار می گفت که چه اتفاقی برای حسام افتاده کارش هیچ وقت به این جا ها نمی رسید. عمل دوم انجام شد ولی حسام با پزشکان همکاری نکرد و ورزش ها رو انجام نداد سلول ها دوباره شروع به استخوان سازی کردند و حسام به یک عمل دیگه احتیاج پیدا کرد. عمل سوم که امیدوارم عمل اخر باشه به امید خدا فردا انجام میشه توی 16 سالگی حسام . فقط از خدا می خوام که دیگه احتاج به عمل چهارم نباشه چون دیگه نه خودش نه پدر و مادرش طاقتش رو ندارند. این بار دیگه توی اولین روزهای بعد ازعمل نمیرم ملاقاتش چون دلم نمی خواد وقتی با اون سر و صورت خونی باند پیچی شده دیدمش مثل عمل قبلی بزنم زیر گریه و هم حسام و هم بقیه رو ناراحت کنم صبرمی کنم تا حالش یه کم بهتر بشه و بعد برم. فقط خدا کنه که این بار همکاری کنه. دیگه تموم شد دیگه لازم نیست هیچ اقدامی برای کنکور انجام بدیم اخرین مرحله همین اتنخاب رشته بود که به حول و قوه الهی به پایان رسید (راستی چرا امسال مثل پارسال این سوال تو کنکور نبود :حال که انشا الله به حول و قوه الهی به کلیه سوالات این درس .....) با وجود اینکه همه داشتن تصمیمم رو عوض می کردن و من هم داشتم تحت تاثیر قرار می گرفتم ولی در اخرین لحظات قبل از اینکه برم لیست انتخاب ها رو ببرم علی ببینه و تایید کنه ورداشتم علوم سیاسی های عزیزم رو توی ۳ تا انتخاب اول گذاشتم حالا بماند که چقدر عصبی شده بودم نمی دونستم چی کار باید بکنم جا داره که همین جا از عسلی عزیزم به خاطر تمام خوبی هاش توی این یک سال تشکر کنم و بگم که مرسی که توی این یک سال همه جوره هوام رو داشتی و همیشه ارومم کردی و اعتماد به نفس و امید دادی و انزژی مثبت. و معذرت بخوام از این که وقت و بی وقت مزاحمت شدم و تو با مهربونی جوابم رو دادی و غرغر ها و اه و ناله هام رو شنیدی به خاطر همه چیز ممنونم مامان جان راستی مامان و بابا دوشنبه رسیدن این روزها من هم مثل همه افرادی که مجاز شدن مشغول انتخاب رشته ام . تمام انگیزه هام رو برای رفتن به دانشگاه و درس خوندن از دست دادم. دیگه دلم نمی خواد برم دانشگاه ، دانشگاهی که واسه وارد شدن بهش باید یک سال تموم خودت رو بکشی و اخرش هم هیچ تضمینی واسه اینده شغلیت وجود نداشته باشه . دانشگاه هایی که فقط برای ۱۵۱۲۳ نفر توی دوره روزانه و ۵۹۳۶ نفر توی دوره شبانه واسه رشته ی انسانی جا دارن و بقیه باید تشریف ببرن غیرانتفاعی و پیام نور و ازاد. رتبه ام از نظر خیلی ها حتی اقای مشاور تقریبا خوب شده اما خیلی های دیگه از جمله خودم که اصلا راضی نیستم انتظار بیشتری داشتیم . روزانه ی دانشگاه تهران و شهید بهشتی قبول نمی شم می مونه روزانه علامه و قزوین که علامه فقط چند تا رشته شو قبول میشم که زیاد هم دوستشون ندارم ولی قزوین رشته های خوبش رو می تونم بیارم شبانه هم که تهران و بهشتی ندارن ولی شبانه علامه رشته های خوبی به رتبم می خوره . یه چیز دیگه هم می مونه که اون هم نیمه حضوریه که فقط علامه داره و رشته های خوبی هم هستند و من اون رو هم میارم . واقعا نمی دونم باید چی کار کنم ؟؟؟؟ ای خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا این کــــــــــــــــــــــــــــــــــــابوس کی می خواد تموم بشه؟؟؟؟ مجاز شدم ولی به روزانه ی تهران نمی رسم شاید شبانه شاید ولی هرچی هست همین امسال باید برم دانشگاه اصلا نمی تونم تصور کنم که یک سال دیگه هم بخوام تمام خاطرات تلخ سال گذشته رو تحمل کنم اصلا ۷ مرداد جواب ها اعلام میشه . هنوز جواب ها رو اعلام نکردن اقای مشاور امروز ما رو کشوند مدرسه و گفت باید چی کار کینم در واقع زحمت خودش رو کم کرد فرمودن که می رین ۱۰۰تا ۲۰۰ رشته و شهر و دانشگاه انتخاب می کنین(طبق توضیحات قشنگی که داد)میارن من واستون چک می کنم و این حرفا،اخرش هم واسه این که بگه خیلی وظیفه شناس و مسولیت پذیره برگشت گفت من ببینم شما کارتون رو درست انجام دادین من هم خیلی کمکتون می کنم ولی اگه برین ۱۰ تا رشته بیارن واسه من نه تنها انتخاب رشته نمی کنم بلکه جلو پدر مادرتون تو گوشتون هم میزنم!! یکی از بچه ها برگشت گفت :ااااااااااااااااااااااااااااا من باید برم پیام نور با این حساب دیگه اقای مشاور هم فرمودن :نه پس عمه من باید بره یه سری اصول کلی هم گفتن که من اینجا هم می نویسم شاید به درد خیلی ها بخوره: از رتبه ۱ تا ۵۰۰۰ از ۵۰۰۰تا ۱۰۰۰۰ البته تا بالای ۳۵۰۰۰ رو هم گفتند ولی من چون نمی خوام به رتبه بالاتر از ۱۰۰۰۰فکر کنم دیگه اینجا نمی نویسم. تقریبا ۱۰ رزو پیش زنگ زدم به اموزشگاه اقای نیک خو( ایشون یکی از بهترین مشاور ها هستند که تو مجله و tv صحبت می کنن)خانم منشیشون گفتند ادرس و تلفن و موبایل و رشته ات رو بگو برات جا رزرو می کنیم، دیروز زنگ زدن و گفتند اقای نیک خو امسال ۵۰ هزار تومان برای انتخاب رشته در نظر گرفتن شماره حساب داد که واریز کنیم زنگ بزنیم شماره فیش رو بخونیم تا بهمون وقت بدن چون هنوز شیرینی تولدم رو به بچه ها نداده بودم امروز یه کیک بردم مدرسه و کلی با بچه ها به یاد قدیما تولد بازی راه انداختیم و کلی خوش گذشت. پ.ن: امروز تو مدرسه اقای ادبیات رو دیدم گفت چی کار کردی کنکورت رو گفتم نمی دونم حالا ۲ شنبه جوابا بیاد ببینم چی کار کردم،گفت مگه می شه تو قبول نشی؟تو حتما یه رشته خوب قبولی، خدا کنه انقدر که فکر می کنم خراب نکرده باشم









بچه بازی در نیارین،تنش ایجاد نکنین،قرتی بازی در نیارین،این ناز و کرشمه ها رو بزارین کنار این دیگه سرنوشتنونه


| Design By : Night Skin |


