تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers قاصدک


قاصدک

روزمره های یک قاصدک

امروز رفتم پیش مریم . 

دانشکده مدیریت دانشگاه تهران . 

وقتی رسیدم مریم سر کلاس بود کل دانشکده رو گشتم تا کلاسش تموم شد و امد . 

توی جلسه اشون هم رفتم نشسته ، مریم میگه خوب شروع کنین پسره  برگشته می گه اول ایشون (من )رو معرفی کنین نمی دونم چرا همه کنجکاو شده بودند که بدونن من کی هستم رشته ام چیه . 

 

من تا حالا تو دانشگاه خودمون غذا نخورده بودم . 

مریم واسم کارت مهمان گرفت و با دوستاش رفتیم سلف ، نهار قیمه بود فقط(اخه مریم میگه معمولا دو نوع غذا می دن ) و من برای اولین بار توی اون ظرف های فلزی نهار خوردم . 

 

 سر کلاس ادبیاتشون هم رفتم  نشستم نصفی از دانشجو ها سر کلاس خواب بودند . 

 

 

دانشگاه خوشگل و بزرگی بود ولی من یونی خودمون رو خیلی بیشتر دوست دارم . 

 

تو بگو سر کلاس یه شوخی ، حرفی ، خنده ای... هیچی ، همه حسابی طالب علم بودند .  

 

 


 

دیروز سر کلاس جامعه موضوع تحقیق دو تا از بچه ها شیطان پرستی بود . 

داشت می گفت : شیطان پرست ها برای شیطان دختر های جوون و کم و سن و سال رو قربانی می کنن و قبلش با یه اب مقدسی که با یه چیزهای بدی درستش می کنن غسلش می دن و خونش رو هم می خورن . 

حالا کل بچه ها و استاد گیر دادند که بگو اون اب مقدس از چیه  

دختره هم هی می گه چیزهای خوبی نیست  

استاد می گه راحت حرفت رو بزن و اگه نگی بچه ها فکرشون می ره یه سمتی که نباید بره  

دختره ی بیچاره با کلی خجالت می گه : ا س پ ر م اقایون رو با  ا د ر ا ر مخلوط می کنن و اون می شه اب مقدس  

  

پ.ن:خدا رو شکر که استاد به جای کتاب زمینه روانشناسی هیلگارد ، زمینه نوین روانسناسی رو معرفی کرد  

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 18:13 توسط قاصدک| |

جشنواره غذا برای من بیشتر جشنواره زهرمار بود . 

 

امروز توی پارک ملت علاوه بر جشنواره غذا قرار بود یک ساندویچ یه ۱۵۰۰ متری هم تهیه بشه . 

 

برام جالب بود که چطوری می خوان ساندویچ رو توزیع کنن کاش بودین و می دیدین که بعد از کلی الاف کردن مردم توی اون شلوغی و گرما و کلی تشریفات بی خودی ، عکس و فیلم حتی به خودشون زحمت ندادن نون ها رو تکه تکه کنن و مردم همون طوری ریختن سر میز ها و هرکی هرچقدر خواست برداشت و من و مامان و خواهر دقیقا قسمت اخر وایساده بودیم یعنی همون جایی که طول ساندویچ می شد ۱۵۰۰ متر بعد از اینکه همه حمله ور شدند مامانم رفت و یه کم بهش رسید و یه نظر من که اصلا خوشمزه نبود ، ساندویج شتر مرغ بود

 

دور دریاچه هم غرفه زده بودند و تولید کننده های محصولات غذایی محصولاتشون رو می فروختند و از بعضی از استان ها هم امده بودند و غذا های محلیشون رو می فروختند . 

 

ما هم رفتیم غرفه ها رو ببینیم وای انقدر شلوغ بود . مامان یه جایی نشست و گفت من می شینم شما برین ببینین من هم کیفم رو گذاشتم پیش مامانم بهش هم گفتم که مامان کیف من پیشت باشه ، من و خواهر هم رفتیم ، غرفه های اخر بودیم که مامان بهمون رسید و خواستم کیفم رو ازش بگیرم که گفت مگه کیفت رو پیش من گذاشتی ؟؟  

 

بله دیگه مشخصه که مامان کیف من رو اونجا ول کرده امد تندی اومدم همون جایی که مامان نشسته بود دیدم کیف نیست گفتم بردنش دیگه وای انقدر ناراحت شدم . 

کارت ملی ، کارت دانشجویی ، کارت اهدا عضو ، کارت شهریاران ، موبایل ، کیف پول ، mp3 ، لوازم ارایش ، کلی عکس و ساعتم توش بود تازه کلی خدا رو شکر کردم که دوربینم دستم بود و توی کیف نبود  

مامان رفت یه ور دنبالش من یه ور خواهر هم یه ور ولی پیدا نشد من خودم 3 بار از دم در تا دریاچه رو گشتم ولی نبود از یه مامور پرسیدم گفت کیف خالیش رو می برن دیگه هیچ مسلمونی پیدا نمی شه بیاد کیف رو تخویل بده  

گفتم نیست دیگه ، دیگه من اشکم می خواست در بیاد اعصاب مامان هم کلی خورد شده بود . 

گفتیم نیست دیگه بر گردیم   

دیگه خواهر رفت ماشین رو بیاره من به مامان گفتم شاید زیر نیمکت افتاده بزار تا خواهر بیاد برم ببینم هست یا نه دوباره اون همه راه رو رفتم دیدم نیست دیگه مطمئن شدم که دزدیدنش چون هرچی هم به گوشیم زنگ می زدم کسی جواب نمی داد دقیقا 53 بار زنگ زدم . 

خواستم برگردم که گفتم بزار از این غرفه روبه رویی هم بپرسم خانومه داشت با یکی حرف می زم وایسادم تا حرفش تموم بشه که یه دفعه چشمم خورد به کیفم واییییییییییییییییییی انقدر خوشحال شدم گفتم خانوم این کیفه منه .  

 

 

 

   

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 23:12 توسط قاصدک| |

تحقیقم رو ارائه دادم. 

استاد خیلی راضی بود و گفت خیلی خوب بود. 

اخرش هم بچه ها واسم دست زدن. 

ولی تجربه خیلی خوبی بود تا حالا جلوی ۵۰ نفر حرف نزده بود که البته اکثرشون هم نا اشنا بودن ولی نتیجه از نظر استاد و بچه ها و البته خودم خوب بود. 

البته ۱ هفته تمام درگیرش بودم کلی سایت و چند تا کتاب خوندم . شب قبلش هم مریض شدم با یه صدای گرفته ی خوشگل وایسادم به حرف زدن البته مونا هم بود و یک مقداریش هم اون توضیح داد. 

 

پسر پرروه (قورباغه) هم از اول کلاس هی میگفت لپ تاپ اوردین؟ و اگه می خواستین من بهتون قرض می دادم ، من هم اصلا جوابش رو ندادم و با دیدن لپ تاپ که  برای فیلم و عکس برده بودم حسابی کنف شد و تا اخر کلاس لال مونی گرفت . 

 

استاد گفته بود ۱۰تا۱۵ مین کافیه ولی فکر کنم مال ما بیشتر از ۳۰ مین طول کشید چون هم مطالبمون زیاد بود هم یه مصاحبه ۷ دقیقه ای بود هم اینکه استاد هم کلی کمکمون کرد و حرف زد . 

 

 

 

خیلی دلم می خواست می رفتم جشن پرشین بلاگ ، ولی من یکشنبه ها از ۱ تا ۶ کلاس دارم و درست در ساعت جشن من باید کنفرانس می دادم اگه کنفرانس نداشتم حتما می پیچوندم میومدم چون دانشگاه تهران هم به یونی ما خیلی نزدیکه خیلی حیف شد ولی از عکس هایی که خود پرشین بلاگ گذاشته تونستم برتر ها رو ببینم ولی عکس نگار رو ندیدم  

 

 

به هر وبلاگی هم که سر زدم نویسنده ها حسابی تحت تاثیر انونس فیلم سه زن قرار گرفته بود  و فکر کرده بودند که دیگه این فیلم فوق العاده است ولی نه جانم اصلا همچین فکری رو نکنین که مثل من میرین می بینین حسابی تو ذوق تون می خوره من هم گول تبلیغاتش رو خوردم  به نظرم فیلم کوچکترین شباهتی به فیلم زندان زنان نداره . 

این هم یک نقد به جا به فیلم سه زن البته از نظر من.  

ولی دعوت رو خیلی ها پیشنهاد می کنن،من قراره هفته دیگه برم ، انقدر خوبه که دانشگاهت جای باشه که دور و برش پر از سینما باشه و از همه مهمتر سینما فلسطین با ۳ تا سالن تا دانشگاهتون همش ۵ دقیقه فاصله داشته باشه . 

 

پ.ن۱:یک شنبه های و پنجشنبه ها جنازه ام می رسه خونه . اخه چرا انقدر ترافیکه ؟ چرا انقدر دانشگاه دوره ؟  

 

پ.ن۲:خیلی وقت بود پست هام رو انقدر جینگیلی مستون نکرده بودم خواستم کمبود هام جبران بشه !!Yah

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 19:29 توسط قاصدک| |

 

 

وقتی که دیگر نبود



من به بودنش نیازمند شدم.





وقتی که دیگر رفت٬



من به انتظار آمدنش نشستم





وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد٬



من او را دوست داشتم





وقتی که او تمام کرد.



من شروع کردم...





وقتی او تمام شد ...



من آغاز شدم.



و چه سخت است تنها متولدشدن٬



مثل تنها زندگی کردن...



مثل تنها مردن! 

 

 


 

پ.ن: می شه بیام آشتی کنون؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 18:57 توسط قاصدک| |

سر کلاس جامعه شناسی هستیم استاد داره برای تحقیق ها موضوع میده موضوع رو از روی تخته برای خودم می نویسم مونا میگه کدوم رو بر داریم می گم کوووووووووووو تا ما بخوایم بریم تحقیق ارائه بدیم بعدها روش فکر می کنیم 

 

استاد می گه کی داوطلب می شه؟ 

می گه اگر خودتون نگین مجبور می شم خودم از روی لیست انتخاب کنم ! 

هیچ کس داوطلب نمی شه

استاد می ره سراغ لیست تو دلم می گم اگه شانس منه که اسم من رو میگه  

چند ثانیه بعد ... 

بله استاد اسم من رو می گه  

سریع بر می گردم به مونا نگاه می کنم با گریه می گم مونا شانس من رو ببین 

 

استاد می گه حتما الان می گه غایبه  

دستم رو بلند می کنم و می گم نه استاد هستم  

می گه هفته دیگه بیاین تحقیق رو ارائه بدین می گم چشم ولی باید نمره ما از همه بیشتر باشه ها  می گه ایرانی جماعت همیشه بر شرطها و شروطها 

می گم خوب استاد ما اولین گروه هستیم فقط هم یک هفته وقت داریم ترم اولی هم هستیم  ، یک دفعه استاد می گه شما متاهلی؟ می گم نه استاد من کجام به متاهل ها می خوره من بیچاره همش ۱۹ سالمه (البته این استاده یه کمی شوت می زنه جلسه اول امده میگه به خیلی ها تون می خوره که متاهل باشین حالا همش ۶ نفر متاهل بودند!!)

استاد با لبخند نگاهم می کنه و میگه باشه ولی بقیه حواسشون باشه دیگه نگن ما یه هفته وقت داریم  

 

از کنفرانس دادن نمی ترسم ، از این که برم جلوی اون همه ادم حرف بزنم هم نمی ترسم ولی دلم می خواست یه کم بیشتر وقت داشتم و تحقیق بهتری ارائه می دادم و اماده تر بودم . 

 


  این کنکور ۸۷ هم شد مصیبت  

بحث هر روزه مجلس همینه  

امروز دوباره ۱۰ درصد به ظرفیت دانشگاه های مادر اضافه شد  

ولی باز هم ناعادلانه است چون خیلی ها بر اساس سهمیه بومی پذیرفته شدند و انگار این پذیرش مجدد بدون اعمال هیچ سهمیه ای دانشجو می گیره و این باز هم ناعادلانه است چون خیلی ها با اینکه رتبه های بالایی داشتند فقط به دلیل اینکه توی یک شهر خاص زندگی می کردند رفتن به دانشگاه های دولتی  

 

این قانون بومی سازی هم فقط برای امسال بود و در کنکور سال بعد و سال های اینده اعمال نمی شه

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 20:17 توسط قاصدک| |

۴ روز در هفته توی دانشگاه کلاس دارم .  

شبنه،یک شبنه،سه شنبه،پنج شنبه . 

فعلا نمی خوام بگم که چه حسی نسبت به دانشگاه دارم.  

منتظرم ببینم زمان چیزی رو حل می کنه یا نه ؟ 

 

این سه روزی که رفتم دانشگاه کلی سوتی دادم

 

۱.تاریخ تحلیلی داشتم یه کم هم دیر شده بود مونا رو دم در دیدم ازش پرسیدم کدوم کلاسه گفت ۲۹ رفتیم طبقه سوم و اجازه گرفتیم رفتیم تو ، دیدم استاد هی فعل و فاعل و مبتدا و خبر و ... می گه گفتم چون تاریخ اسلام خوب شاید داره مقدمه چینی می کنه اصلا هم نه من نه مونا یه درصد هم احتمال ندادیم که کلاس رو اشتباه امدیم از کنار دستیم پرسیدم که مگه اینجا تاریخ تحلیلی نیست گفت نه اینجا عربی دیگه بماند که ما به چه خجالتی سرمون رو انداختیم پایین امدیم بیرون  

 

۲.سر کلاس زبان قرار شد همه بیان خودشون رو به طور کامل معرفی کنن : 

  1. اسم 
  2. سن 
  3. تعداد اعضای خانواده 
  4. سن پدر و مادر 
  5. شغل پدر و مادر 
  6. رشته  
  7. هدف از امدن به دانشگاه  

بعد از چند نفر استاد به من گفت برم بخونم،من هم رفتم در مقابل دیدگان همه ایستادم و شروع کردم، همه نام و نام خانوادگیشون رو می گفتن ولی من رفتم فقط اسم کوچیکم رو گفتم. تازه نمی دونم چطوری حرف زدم که استاد گفت تو عجب لهجه امریکایی داری!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

۳.   این یکی از همه بدتره خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی بــــــــــــــــد با شیما داشتم بر می گشتم خونه دیدم روی سکو های کنار پله ها یکی از بچه ها نشسته وایسادیم یه کم باهاش حرف زدیم اون تیکه معمولا شلوغه چون هم بچه ها میرن و میان و هم اینکه خیلی ها روی اون سکو ها می شینن و حرف می زنن ، خداحافظی کردیم و امدیم بریم من هنوز پام رو روی اولین پله ها نذاشته بودم که یه دفعــــه پام لیــز خورد و تا اخرین پله رو همین طور امدم پایین فک کنم ۴-۵ تا پله بود حالا خوبه  از اول پله ها تیوفتادم دلم می خواست کسی ندیده باشتم ولی با اون جیغی که شیما کشید همه فهمیدن تـــــــازه مهربون و دوستش هم اونجا وایساده بودند البته من با اعتماد به نفس کامل از جام بلند شدم و اصلا هم به دور و برم نگاه نکردم و دست شیما رو گرفتم و رفتیم یه خورده اون ور تر از دانشگاه ماتنوم رو تمیز کردیم چون حسابی خاکی شده بود .  

 

این ها چند تا مورد خاص بود که یادم مونده بود وگرنه بنده در زمینه سوتی دادن کلی پیشرفت کردم

 

پ.ن:ایا فردا دانشگاه ها هم تعطیل هستند ؟ بعید می دونم بچه ها بیان

نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 13:6 توسط قاصدک| |

هر شروعی را پایان 

وهر پایانی را شروع دیگر است 

ان روزها گذشتند  

تا روزهایی بیایند 

روزهایی پر از فردا 

روزهایی در انتظار امدن 

فردایی لبریز از شدن  


 

 دلم برای روزهای خوش و شاد دبیرستان تنگ میشه  

 

از فردا همه چیز شروع میشه برای درس خوندن توی یه مقطع جدید  

 

توی یه محیط جدید با کلی ادم جدید و شرایط جدید 

 

یه مرحله جدید توی زندگیم .

نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 0:5 توسط قاصدک| |

 

 

 

ساعت 11:45 همراه مامان رفتم کلینیک،بابا طبق معمول همیشه ماموریت بود. 

12:15رسیدیم کلینیک بعد از امضا و اثر انگست رفتم برای کامپیوتر،ساعت 12:45 وقت داشتم ولی اولین سری تازه 1:20 امدن پایین و سری دوم رفتن من سری سوم بودم. 

ساعت 2:45  صدام کردن و گفتن برو طبقه دوم تا رسیدم بالا دیدم سری قبلی با چشمهای قرمز و بعضی ها هم چشم های بسته از اتاق امدن بیرون . 

 

اگه بگم استرس نداشتم و نمی ترسیدم دروغ گفتم از شدت ترس و استرس فشارم امده بود پایین ، مامان که دستم رو گرفت گفت وای چقدر یخی دستام توی دستاش بود و داشت گرمشون می کرد توی دست های داغ خودش که صدام کردند . 

 

جلوی در کفشهام رو در اوردم و دمپایی پوشیدم و توی یه اتاق کوچیک نشستم قبل من یه اقایی امده بود توی اتاق و بعد من هم یه اقا پسر امد تو اون هم حسابی ترسیده بود (مامانش که کنار نشسته بود بهم گفت که پسر من هم می ترسه )هی هم پاهاش رو تکون می داد و هرچی می گفتم می گفت هیچی نیست از استرسه و رفته بود روی اعصاب من دوباره یه دختر خانم دیگه هم امد انقدر اروم بود که من نتونستم چیزی بهش نگم گفتم :شما چقدر ارومین من دارم می میرم از ترس که اون هم گفت قیافم این طوریه دلم مثل سیر و سرکه می جوشه . 

 

اون اقای اولی رو صدا زدند و رفت توی اتاق عمل نفر بعدی من بودم چند دقیقه بعد پرستار امد و توی چشمام قطره ی بی حسی ریخت و چند دقیقه بعد صدام کردند . 

 

پرستار صورت و چشمام رو به بتادین و یک ماده ضد عفونی کننده ی دیگه شست و رفتم روی تخت دارز کشیدم اقای دکتر بالای سرم نشسته بود ارتفاع تخت رو تنظیم کرد و یه پارچه انداخت روی صورتم که فقط چشمام هام بازبود . دکتر ازم خواست فقط به اون نقطه قرمز نگاه کنم و بعد با یه چیزی چشمام رو از حدقه در اورد و چشم هام رو شست (دیدین اب که روی شیشه ماشین می ریزین چطوری میشه من هم همون حالت رو داشتم) و محل لیزر و مشخص کرد و برای چند ثانیه یه نو بنفش روی چشم سمت چپ تابیده شد و یه بوی سوختگی بلند شد و دکتر داشت چشمم رو تمیز می کرد که یه دفع برگشتم یه طرف دیگه رو نگاه کردم (دست خودم نیست واقعا نمی تونم یه جا بند بشم)و دکتر کفت قرار نبود یه رو دیگه رو نگاه کنی ها و بعدش هم چشم راست مدت زمان تابش برای چشم راست چون شمارش بیشتر بود طولانی تر بود . 

 

پرستار که بهم گفت اروم بلند شو فهمیدم که تموم شده ، فکر نمی کردم انقدر کوتاه باشه . 

 

همه جا تار بود بهم گفتن که توی اتاق کناری بشینم اون اقا اونجا بود و چند ثانیه بعد هم او پسره امد و حالم رو پرسید و گفت چه طوری می بینی گفتم خیلی تاره . 

 

دکتر امد و معاینه کرد و به من هم گفت عالیه . 

 

رفتم بیرن دمپای ها رو در اوردم رفتم پیش مامانم البته اون امد پیش من چون من همه جا رو خیلی تار می دیدم . 

 

مامانم می گه قیافم دیدنی بوده چشم هام کاسه خون صورت هم بتادینی و زرد  

چشمام حسابی می سوخت و درد می کرد . من هم هی اه و ناله می کردم مامانم نمی دونست حواسش به من باشه یا به رانندگیش. 

 

تا رسیدیم خونه خوابیدم تا ساعت 8:30 توی این فاصله هی مامان می یومد و قطره می ریخت توی چشمام . 

 

وقتی بیدار شدم باورم نمی شد که بدون عینک و لنز دارم انقدر واضح و شفاف و خوشگل می بینم . 

 

خدا رو شکر که از دست هرچی لنز و عینکه راحت شدم .  

 

لیلا جان شما هم خیلی لطف کردی که جویای احوالم بودی عزیزم  

 

اگه غلط غلوط دارم ببخشید فعلا نمی تونم زیاد به مانیتور نگاه کنم

نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 0:4 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin