تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers قاصدک


قاصدک

روزمره های یک قاصدک

 

بگذار عشق مال کسانی باشد که 

سفاهت عاشق پیشگی دارند  

من و تو ...،شجاعت عاقل بودن داریم  

آنقدر که بدانیم ، 

وقتی که عشق از در می آید  

رنج است که با ان  

خروار خروار،بر سر،آوار می شود.  

 

 

 

پ.ن: احساس می کنم که به یه مدت دوری از دنیای وبلاگستان احتیاج دارم . 

نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 12:45 توسط قاصدک| |

کم کم همه چی داره به خودش رنگ بوی روزمرگی و عادی شدن می گیره  . 

دانشگاه ، کلاس ها ، درس ها ، هم کلاسی ها و حتی ترافیکی که هر روز درگیرشی . 

ولی همه چیز خیلی دوست داشتنی و دیگه اثری از اون حس های بد روزهای اول نیست .  

 

من دوباره مثل دوران دانش اموزیم شدم یه دانشجوی پر سر صدا و خودشیرین  

سرکلاس ریاضی : 

استاد من بیام تمرین ها رو حل کنم از اون ته کلاس میام پای تخته  

شیما و مونا و ساغر چپ چپ نگاه می کنن

سرکلاس روان شناسی: 

استاد:کی امروز اماده است برای کنفرانس  

من:استاد من اماده ام بیام ؟ 

نصفی از دوستان با لبخند و ژکوند و نصفی دیگه باز چپ چپ 

کلاس آمار: 

این تمرین رو حل کنین هرکی زود تر از همه بگه 1نمره به پایان ترمش اضافه می شه  

چند مین بعد  

من:استاد من در اوردم شد فلان عدد  

استاد: افرین ،تشریف بیارین پای تخته (در حالی که داره 1نمره رو توی دفترش می زاره) 

سر کلاس جامعه  

هرکی هر حرفی می زنه من در مقابلش یه نظر مثبت یا منفی دارم  

یاد حرف مریم می افتم که می گفت تو کلا ساز مخالفی  

 

همه چی خوبه همه چی از رد و بدل کردن کتاب و فیلم و نقدر بررسی همون کتاب ها فیلم ها تا بحث و حرف هایی که اخرش می رسه به بغض کردن قورباغه  

خند های توی اتوبوس ، چای خوردن توی اون لیوان ای استیل در دارمون  

واتر پمپ هایی که ساعتای اخر خالی میشه  

 اسانسوری که همکف و 4 وایمیسته (اسانسور 2 و 3 خراب شده درستش هم نمی کنن) 

 غذا های سلف ،ژتون گرفتن  

حتی خدافظی 

... 

 

فقط یه چیزی این وسط عذابم می ده  

و من سخت درگیر خودش کرده 

فکر و ذهنم مشغوله  

کاش فقط یک نفر درکم می کرد فقط یک نفر  

 

  

پ.ن:یک ساعت پیش رفتم تو سایت بانک ملت و دیدم اسممون برای حج عمره در امده  

حدود 20 نفر از فامیل با هم ثبت نام کردیم و سر گروهمون هم مامان خوش شانس من هسنتد  

خواهری که زنگ زد گفتم بهم مژده گونی بده .

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 22:55 توسط قاصدک| |

امروز رفتم مدرسه  

مدرسه ای که ۴ سال از بهترین روزهایی زندگیمو توی اونجا گذروندم  

واقعا هم خیلی خوش می گذشت  

چقدر شیطونی می کردم  

دیدم نماینده های شورای دانش اموزی انتخاب شدند  

یادش به خیر دوم و سوم من نماینده کلاسمون شدم و  هم تو شورا ها همیشه پر ایده ترین و پر حرف ترین و شاکی ترین بودم از زمین و زمان ایراد می گرفتم و انتقاد می کردم 

عجب روزهای خوبی بود  

اسم هامون رو روی بنر زده بودند و گذاشته بودند گوشه حیاط هم قبولی سراسری هم ازاد  

یه خانوم پرورشی جدید امده بود ازم پرسید دانشگاه قبول شدی؟ گفتم بله رشته و ... رو هم پرسید اخرش برگشته می گه دیگه باید دنبال یه مرد خوب باشی میگم نههههههههه هنور خیلی زوده می گه از الان باید دنبالش باشی واسه چند سال دیگه  من داشتم از خند می مردم  

 رسما باید بیفتیم دنبال شوهر  

 

خانوم مشاور با یکی از بچه ها و مادرش مشاوره داشت صبر کردم کارش تموم بشه  

زنگ که خورد اول معلم عربی سوم دبیرستانم رو دیدم کلی ماچ و بوسه و بغل  

بهم گفت چقدر ناز شدی چه خوشگل شدی ازدواج کردی(اااااااااای خدا چرا همه گیر دادن به من ؟) 

گفتم نه بابا  یه ابرو برداشتم همین . 

خاونم مشاور کارش تموم شد تا دیدم گفت خانوم دانشجوی من  

کلی هم ازم شاکی بود که چرا انقدر دیر بهش سر زدم   

گفت جات توی مدرسه خیلی خالیه دلم خیلی برات تنگ شده بود

درست مثل پارسال بچه ها زنگ تفریح ریختن سرش  

رفتم ناظممون رو دیدم چقدر خوب بود با اون ابرو ها بری حال و احوال کنی با ناظمی که یک سال تموم خودش رو کشت هر کاری کرد که تو بفهمی مدرسه که میایی نباید ابرو برداری چقدر زنگ زد خونمون چقدر باهام حرف زد چقدر چپ چپ نگاهم کرد چقدر تهدید کرد و چقدر من از جلو چشمش قایم می شدم. 

 معلم دینی پیشم رو دیدم با این هم کلی ماچ و بوسه  

ایشون هم گفتن خبریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگه دلم می خواست بزارم برم  

بچه ها که دیگه هیچی هی یکی یکی  امدن می گفتن چقدر تغییر کردی چقدر خوشگل شدی بعضی ها می امدن می گفتن وای تو چقدر اشنایی تازه بعد نیم ساعت یادشون می امد که من کی هستم  

حالا از نظر خودم هیچ تغییر خاصی نکرده بودم  

اقای مشاور امد حســــــــــــــــــــــابی تحویلم گرفت وقتی که دانش اموزش بودم هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی انقدر صمیمی و محترمانه باهام حرف بزنه از بس ما دو تا باهم کل کل داشتیم از بس که حال من رو می گرفت از بس بهم تیکه می انداخت بعضی وقت ها چقدر باهام بد حرف می زد چقدر سر کلاس با هم بحث می کردیم و فقط هم واسه این بود که من رو وادار کنه که بیشتر درس بخونم  تا قبل از عید ازش متفر بودم ولی بعد از عید با هم خوب شدیم  

البته امسال هم همین طوره کلا فکر می کنه که با اون ادبیات خاصش می تونه بچه ها رو غیرتی کنه که بیشتر درس بخونن  

به بچه های امسال هم مثل ما فحش می ده  تیکه های خوشگل بارسون می کنه دری وری می گه ولی دیگه حاشیه و جان کلام و مهتاب شبی نمی گه  

خانوم مشاور گفت ۴ شنبه ها که کلاس نداری از صبح بیا اینجا واسه خودت هم تجربه می شه  و هم کمک من می کنی

من هم قبول کردم . 

 

پ.ن: چرا هوا یک دفعه انقدر سرد شده ؟ من دارم یخ می زنم ولی  دلم نمی خواد لباس گرم بپوشم دلم می خواد این سرما رو با تمام اعضا و جوارحم احساس کنم .

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 21:50 توسط قاصدک| |

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee



But we know from those around us that this may not always be



It’s the simple things that come between a father and a son



But when they try to talk the knives are out before they have begun


       

Well that was me and I have seen the light that shines for eternity


        

Because I learned to say the words  I  love you



ببین چه قلبایی شکستن



توی دست روزگار



ببین چشمایی رو که گشتن



پی نوری موندگار


     

از عشق و باور باید که آخر



بشن لبریز دلامون


     

یه روزی هر جا پُر بشه دنیا



از طنین صدامون



پس بیا با هر زبون



تو هم بخون



بخون عاشقونه کنارم



فریاد بزن بگو



دوست دارم


And this endless road that we are on just keeps on going round


But there’s one destination that always is here to be found


So come with me


با من بیا


You will see


تو هم ببین


The light that shines for eternity


Be strong and learn to say the words I love you


فریاد بزن بگو


دوست دارم


The words


I love you


دوست دارم


The words 

 

حتما همراه با اهنگ وبلاگ بخونیدش

نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 16:15 توسط قاصدک| |

  1. این روزها دارم بهترین روزهای زندگی ام رو تجربه می کنم . 
  2. نظرم کاملا نسبت به دانشگاهم عوض شده . حس و حالم موقع رفتن به دانشگاه اصلا قابل مقایسه با روزهای اول نیست . 
  3. علاقه ام به دانشگاه چند برابر شد وقتی که فهمیدم که مدرک دانشگاهم بین المللی و دانشگاهم بالاترین تراز رو داره . 
  4. دلم می خواست برم دست استاد رو ببوسم وقتی که قورباغه رو از کلاس انداخت بیرون . 
  5. وقتی که اسمارتیز می خورم به شدت یاد نارنجی عزیزم می افتم .  
  6. فعلا که مجبوریم تو یونی دائم کلاپ و ساندویچ بخوریم چون تازه روز قبلش یادمون می افته که باید ژتون بگیریم . 
  7. بچه ها واقعا استقبال عجیبی از غذا های سلف می کنن . 
  8. وقتی یکی از اقا پسر های با شخصیت کلاستون ازتون خواهش کنه که اجازه بدین براتون کتاب بخره واقعا روتون می شه بگین نه ؟ خوب من هم تو  رودر باستی موندم قبول کردم دیگه . 
  9. در مورد شماره قبل هم مدیونید اگه فکر بد کنید . 
  10. این ترافیک و دوری راه از خونه تا یونی واقعا روی اعصاب منه. 
  11. استاد فلسفه یا مریض میشه یا اقوامش فوت می شن و نمی یاد من کلا از معلم فلسفه شانس ندارم انگار غیبت و تاخیر تو ذات این استادان و دبیران فلسفه است . 
  12. استاد امار با وجود همه سخت گیری هاش به نظر من خیلی دوست داشتنی هستند . 
  13. تا حالا دیدی کسی با کتونی ، وقتی بخواد بره روی سکو  تا مرز کله پا شدن بره؟؟  قاصدک رو ببین خوب . 
  14. قاصدک خانوم خیلی کار زشتی کردی که استاد رو سر کار گذاشتی و گفتی که بچه داری.  
  15. انقدر سر زبان خود شیرینی کردم که وقتی که دیر رسیدم و به استاد گفتم برام حاضر بزنه برگشت گفت تو اگه سر کلاس هم نیایی من برات حاضر می زنم . 
  16. آواز گنجشک ها فوق العاده بود ، دم مجید مجیدی گرم . 
  17. سر کلاس ها بیشتر می خندیم تا اینکه درس بخوانیم . 
  18. رفتم هیلگارد رو گرفتم زیاده ولی واقعا برای یک روانشناس واجبه .
  19.  ...
  20. یاد نامبر دار های قبل از کنکور به خیر
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 21:13 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin