روزمره های یک قاصدک
این روز ها خیلی خسته ام روحم خسته است ولی کیه که باور کنه من دیگه تحمل این همه فشار و تنهایی رو ندارم تقصیر خودم هم هست خودمم که رفتم توی غار تنهاییم و حاضر هم نیستم بیرون بیام. قبلا خیلی انعطاف پذیر تر بودم زود با شرایط کنار می امدم ولی الان خیلی مقاومت می کنم در برابر همه چیز سرم پر از فکر های جورواجور، پر از حسای بد دلم می خواد به هیچ چیز و به هیچ کس فکر نکنم ولی مگه میشه انقدر احساس تنهایی می کنم که حد نداره ، سحر میگه قاصدک ادمیه که زود با همه دوست میشه و ارتباط برقرار می کنه! اره راست هم می گه ولی چیکار کنم که ظاهرم یه چیزی رو می گه و باطنم یه چیز دیگه! نمی دونم چرا این بغض لعنتی نمی ترکه دارم خفم می کنه دیگه . این که مدام به سینه ات می کوبد،قلب نیست ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود . قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس،اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! بغض آسمان می ترکد. و فرشته ها می گریند. چه کسی می داند. شاید برای تنهایی من. یا که غریبی تو... پاییز انتهای درد نبود. آغار تنهایی دستانی بود که در انتظار دستانی ماند. پاییز هیچ نبود اما همه بود . فهمیدم آن پاییز نبود . پاییز تو بودی و من بودم و جداییمان بود پ.ن:دلم نمی خواد نابود بشی ، دلم نمی خواد تو رو هم غرق کنه ، تو حیفی خیلی حیفی تو همانی که وقتی پلک می زنی ، فانوس نگاهت به جهان روشنی می بخشد . پنجره ی چشمهایت را بگشا تا خورشید در برتر دیدگانت سر تعظیم فرود آورد . طنین آرام صدایت آشناست ، آنقدر آشنا که بر وجودم می نشیند . عزیز من ، کاش باران بودم تا روز میلادت مهر و محبت اندک خود را در قطراتم خلاصه کرده و نثارت می کردم . تا بدانی که همیشه یادت در وجودم ماندگار و شعله ور است . میلاد تو ، آغاز شیرین ترین روزهای من است . روزهایی که با وجود تو برایم پر از احساس و نور است امروز روز تولد توست ، روز تولد تو مهربان من ، پس منظومه چشمانت را بگشا و مرا دعوت کن . تولدت مبارک خوب نارنجی من تا زمین راهی نیست! اگر... تو ماه شب باشی و من برکه ی کوچک آب!


| Design By : Night Skin |


