تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers قاصدک


قاصدک

روزمره های یک قاصدک

 

انگار قسمت نیست اپ کنم

این دفعه ی دومه که اقای محترم بلاگفا پستم رو قورت می ده

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 21:15 توسط قاصدک| |

 

نمی خواهم ارامش داشته باشم

می خواهم در هیجان باشم

می خواهم در فضایی سرد

با محبوبم بسوزم

می خواهم در فضای لایتناهی با یار خویش

خود دیگری باشم

 

می خوام سوختن رو تحربه کنم ٬ تنها سوختن رو ٫ نگو که دارم غلط می رم ٬ نگو که اشتباه می کنم

من این اشتباه رو دوست دارم

به خاطرش می جنگم حتی با خودم

ازم نخواه که منتظر نباشم

ازم نخواه کم رنگش کنم

ازم نخواه که بی تفاوت باشم

بذار بسوزم بذار ذوب بشم

بذار باقی بمونم .

 پ.ن:نسیم جان مبارک باشه عزیزم .خوشبخت بشی الهی.

 

 

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 23:34 توسط قاصدک|

 

*دوباره نوشتن برام سخت نیست ، مساله اینه که وقتی که نمی خواستم بنویسم کلی سوژه داشتم حالا که می خوام بنویسم سوژه ندارم . واقعا خسته نباشم !

**این ترم که فقط دو روز می رم یونی خیلی بیشتر از ترم قبل که ۴ روز می رفتم خسته می شم . شما فکر کنید من صبح ها ۶:۳۰ از خونه میام بیرون و بعد از ظهر ها بین ۶تا ۷ هم بر می گردم خونه . دلتون سوخت برام نه؟ 

***امروز تو سلف نشسته بودیم بعد یه دختره هی نگاهم می کنه، امد گفت تو اسمت قاصدک(البته اسم اصلی خودم رو گفت) نیست؟ اولش تعجب کردم ولی بعد گفتم اره گفت راهنمایی فلان مدرسه نبودی؟ گفتم چرا ، حالا هرچی فکر می کردم یادم نمی امد این کیه که خودش گفت نشناختی سحرم دیگه

کلی خوشحال شدم با اینکه خیلی هم عوض نشده بود ولی اصلا نشناختمش فکرش نمی کردم هم دانشکده ای باشیم  چون سحر یک سال از من بزرگتره و الان هم ترم ۴ تکنولوژیه

خلاصه خیلی کیف کردم کلی با هم حرف زدیم و تجدیدی خاطره کردیم

از وقتی امدم دانشگاه ۳ تا از دوستای قدیمی رو پیدا کردم

شادی رو تو مترو دیدم و فهمیدم علاوه بر اینکه تو راهنمایی هم کلاسی بودیم الان هم هم دانشگاهی شدیم و ایشون معماری می خونن

حنانه رو هم تو اتوبوس دیدم که دوست دبستانم بود و الان هم کامپیوتر دانشگاه تهران می خونه .

**** دیگه کم کم دارم احساس می کنم که دارم روانشناس می شم

قراره از ۱۰ تا بچه ازمون ادمک بگیرم و هوششون رو بسنجم و به عنوان اولین حرکت روانشناسانه تحویل استاد بدم 

فعلا از دوتا بچه خواستم که برام نقاشی رو بکشن کلی احساس روانشناس بودن می کردم وقتی که مادر هاشون ازم سوال می کردن و من جواب می دادم !

پ.ن۱: واقعا نوشتنم نمی یاد ولی باید از یه جایی شروع می کردم دیگه

پ.ن۲:اینجا کسی از شرایط تغییر رشته یا انتقالی توی دانشگاه ازاد چیزی می دونه ؟

پ.ن۳:دیدن امروز چه برفی می امد من یکی که احساس می کردم وسطه زمستونه

 

حدیث غریب دوست داشتن را

اینک از زبان کسی بشنو

که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید

 

 

نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 23:19 توسط قاصدک| |

 

 

 

پ.ن:تصمیم گرفتم دوباره اینجا بنویسم

 

نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 13:23 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin