تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers قاصدک


قاصدک

روزمره های یک قاصدک

 

می شینم فکر می کنم

به ۷ ماه پیش

به اولین روزهای دانشگاه

به تو

به خودم

به روزهایی که امدن و رفتن

و من تو به روی خودمون نمی اوردیم

به نگاهام

به نگاه هات

به حرفات

خوابم چه زود تعبیر شد

چقدر قشنگ

فکر میکنم به دیشب

به اولین sms که فرستادی

به بغض خودم

به لیلا و نرگس و مریم

فکر می کنم

به انتظارم

به صبرم

به رویام که حقیقت شد

به پاداشی که تو باشی و من ندونم که نتیجه کدوم کار خوبمی

به خدا

که تو رو بهم هدیه کرد

به بزرگیش

به مهربونیش

به تو

تو که بهترینی

به حسی که دارم تجربه اش می کنم

انقدر ناب و خاصه که نمی دونم چیه

نمی تونم بگم چیه

باید باشی و حس کنی

پ.ن:فکرم متمرکز نمی شه

اشفته نوشتم ولی مشخص نه؟

 

نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 23:3 توسط قاصدک| |

* یکشنبه ، ساعت اخر ، کلاس اخر، علم النفس ، کلاس شلوغ شلوغ ، جا نیست کیفم رو بزارم رو یه صندلی دیگه ،هی دور و برم رو نگاه می کنم و می گم کیفم رو کجا بزارم ، هیچ جایی رو یدا نمی کنم ،یه دفعه اقای طنز  بر می گرده می گه : خانم خاصدک بده من اینجا جا هست ، می گم نه خوبه میزارم رو پام ،می گه بده جا هست که بده من ، می دم بهش به امید اینکه می زاره رو صندلی که کیف های خودشون رو گذاشتن ، یه چند مین می گذره من کلا رفتم توی درس و دارم تند تند جزوه می نویسم ، یه دفعه می بینم نینو داره غش غش می خنده ، می گم چته تو ؟ به چی می خندی؟ می گه : جان قاصدک یه دقیقه بر گرد ببینم کیفت رو کجا گذاشته ! بر می گردم می بینم نه دستشون نه رو اون صندلی ، می گم کیفم کوش احیانا ؟؟؟ می گه پنجره رو نگاه کن . نگاه که می کنم می بینم این دیوونه کیفم رو اویزون کرده به پنچره !! اخه فکر نکرد اگه یه باد بیاد کیف بیچاره من ۴ طبقه رو می ره پایین؟؟؟ نمی دونستم بخندم یا یه چیزی بهش بگم !

* امروز برای اولین بار رفتم کلاس حل تمرین ، خوب می دونین که کلاسی که پسر درس بده رو معمولا دخترا می رن و کلاسی که دختر درس بده پسرها ، ما هم رفتیم کلاس اقای مهربون !

انقدر خوب درس می داد ! ۵۰۰ بار هم سوال می کردی جواب می داد! خیلی حیف شده که دیگه اماری ریاضی چیزی ندارم که برم خدمتشون

* امروز جوجه چند ساعتی پیش من بود ، کلی خاله خواهرزاده با هم کیف کردیم ، کلی نقاشی کشیم و رنگ کردیم ، کلی بازی کردیم،کلی کارتون دیدیم ، کلی خوردیم (هر دومون بسیار شکمو می باشیم).

* عاشق اهنگ بیا عاشقم کن بنیامینم ، خیلی نازه ، مخصوصا اونجاش که می گه :

تو نگات ادمو محکوم می کنه

تکلیف ادمو معلوم می کنه

تو نگات یک دفعه جادوم می کنه

 

* تپل جانمان عاشق شده ،اون هم عاشق کسی که من به شدت ازش بدم میاد، البته ایشون هم خیلی از من بدش میاد ، یعنی دلم می خواد مشت بزنم تو صورتش وقتی می بینم ، از بس که حرص در اره !!

* اه اه واقعا فکر نمی کردم که ممول انقدر بی جنبه باشه ، یعنی از ۵ شنبه تا من یه دوتا جمله پشت هم فارسی ازش نشنیدم ، چت می کنیم انگلیش ، پشت تل انگلیش ، اس ام اس انگلیش.

رسما شورش رو در اورده ها تازه من رو هم که فارسی حرف می زنم دعوام می کنه.

 پ.ن:حذف شد .

 

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 21:52 توسط قاصدک| |

 

این روزها رو دوست دارم .

روزهایی که انقدر درگیرم که فرصت فکر کردن به چیز های دیگه رو پیدا نمی کنم .

به مشکلاتی که داره کم کم حل میشه ولی هنوز هم فکر کردن بهش داغونم می کنه

چقدر خوبه که خیلی فرصت ندارم بهشون فکر کنم.

این روزها همش دارم با ادم های جدید اشنا می شم .

چقدر این روزها بد و خوب .

پنج شنبه برای سومین بار رفتم نمایشگاه

بهار بود و شوخولاتش (سعید پ و ر   م ح م و د ی)

خیلی خوشحال شدم که از نزدیک باهاشون اشنا شدم.

یک ماه مونده به کنکور هر شب صداش رو می شنیدم (خط قرمز کنکور)

تو جشن یلدای وبلاگ نویس ها هم دیدمش .

خیلی ادم باحال و خودمونی بودند ایشون

خوش گذشت .

دیروز هم به زور ممول و اقای گیر رفتم اولین جلسه گروپ .

چند نفریم که قراره هر جمعه بریم با هم بشینیم و یه ۲ ساعتی فقط انگلیسی حرف بزنیم .

دیروز ۶ نفر بودیم ۳ تا دختر ۳تا پسر

یکی از پسرها زبانش درحد عالیه و چند سالی هم خارج از کشور زندگی کرده مثلا تیچرمونه و اشکال هامون رو اون می گیره

ولی چیزی که دیروز فهمیدم و یه کمی ناراحتم کرد این بود که پسر ها زبانشون واقعا از ما دختر ها بهتر بود.

از اون ۲ ساعتی که با هم بودیم یک ساعت و نیمش رو اونها حرف زدن و نیم ساعتش رو ما

البته همشون از ما بزرگتر بودند یکی فارغ التحصیل(عمران) بود یکی دانشجوی فوق(صنایع) و یکی هم سال اخر (IT) و من انتظار ندارم که الان که ترم دو هستم مثل اونها مسلط باشم ولی همین که می تونستم بفهمم چی می گن و کمی هم اظهار نظر کنم خودش کلی بود .

و اینکه یه کمی احساس کم اوردن کردم جلوی پسرها، چون چند باری وسط جمله هام  گفتم

... What's The Meaning of  و همین باعث شد به یادگیری زبان جدی تر فکر کنم .

 البته وضعیت ممول و پرپر هم  کاملا مثل من بود و قرار گذاشتیم تلفنی یا وقت هایی هم که با هم هستیم تا اونجایی که می تونیم انگلیسی صحبت کنیم.  

امید است که روزی ما هم بتوانیم مثل بلبل انگلسی بحرفیم البته با لهجه امریکن

 

نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 14:15 توسط قاصدک| |

 

هیچ وقت فکر نمی کردم زندگی تا این حد غیر قابل پیش بینی باشه.

اتفاقایی داره دور و برم می افته که فکرشم نمی کردم.

این روزها تحمل محیط خونه واقعا واسم سخته ، با بهونه و بی بهونه  از خونه می زنم بیرون .

وقتی با دوستام هستم خیلی چیزا برای یه مدت هرچند کوتاه یادم می ره.

کاش همه چی زودتر معلوم بشه.

این روزها همش خسته ام ، دست درد های عصبیم باز شروع شد و شدتش هم واقعا زیاد تر شده.

تاریخ عروسی داداشی مشخص شد و تالار هم رزرو شد، 16 مرداد روز تولد امام زمان ولی کاش دلمون یه کمی خوش تر بود.

پ.ن۱:اصلا حال و حوصله یونی امدن رو ندارم.

فقط شاید بیام تو رو ببینم و برای سومین بار با دوستای قدیمی و جدیدم برم نمایشگاه

شاید هم بمونم و نرم .

پ.ن۲:خودم می دونم که این روزها خیلی تلخم خیلی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 21:2 توسط قاصدک| |

 

 سربه زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

خواب می بینم

تو رو خواب می بینم

رو به روم ایستادی و بهم لبخند می زنی

بدون هیچ حرفی بدون هیچ صدایی

سکـــــــــــــــــــــوت

یه برگه توی دستاته

برگه رو می زاری توی دستم

بازش که می کنم

می بینم نوشتی :

انا اعطینک الکوثر- فصل .....

و باز من هستم و تو  و  لبخند

 

پ.ن:نمی دونم تعبیرش چیه ؟ ولی کاش همچین خوابی نمی دیدم.

 

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 22:10 توسط قاصدک| |

 

دختری که به رویم لبخند می زند

خودش است

بهار

 

دیروز با یه دوست خوب وبلاگی رفتم نمایشگاه کتاب

بهار

خوب بود .

خیلی خوش گذشت .

ولی فکر نکنم به بهار با وجود یه دختر خسته و بی حوصله و به قول خودش لوس خیلی خوش گذشته باشه .

قول می دم توی قرار های بعدی خوب خوب خوب باشم.

کلی هم شرمنده ام کردی .

ممنون بابت کتاب قرمز فوق العاده ای که بهم هدیه کردی.

 

  زود زود برید اینجا و برای مراسم جشن تولد پرشین بلاگ ثبت نام کنید .

دلم می خواد همتون رو ببینم.  

 

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 13:15 توسط قاصدک| |

 

قبلا هم گفتم چقدر این روزهای بارونی و بهاری رو دوست دارم نه ؟

امروز از اون روزهایی بود که عاشقونم

می تونست خیلی بهتر باشه اگر مهمون فوق العاده عزیز و دوست داشتنیم  می امد .

چقدر خوبه وقتی خسته جلوی تی وی داری چرت می زنی ، داداش گلت یه بشقاب توت فرنگی خوشگل و شسته و تر تمیز برات بیاره .

اخ که چقدر ماهی داداشی .

چطور می خوام نبودت رو توی این خونه تحمل کنم این روزها که همه دارن کارهای مراسم عروسی تو رو دنبال می کنن که می فهمه که من چه حالی دارم ؟

خوشحال این اینکه عروسی تنها برادرمه و دلگیر و ناراحت از فکر نبودنت ، از اینکه دیگه با ما زندگی کنی.

قبول کن که تحمل این خونه بدون تو برای همگی سخته.

دیگه نمی تونم صبحا تا یه جایی باهات بیام و بعد خودم برم یونی

دیگه هر روز من رو اذیت نمی کنی و صدام رو در نمی اری

دیگه مامان بهمون نمی گه از قد و قوارتون خجالت بکشید

دیگه بابا طرفداری تو رو نمی کنه و به من نمی گه برادر بزرگته تو باید احترامش رو نگه داری

دیگه هر روز یه لیوان اب روم خالی نمی کنی

دیگه اس ام اس یا میس نمی زنی که بگی از نت بیا بیرون

دیگه برامون از اون سوپ خوشمزه ها درست نمی کنی

دیگه من نمی تونم هر شب مخت رو بخورم و کل روزم رو برات تعریف کنم

و کلی دیگه ...

 

پ.ن۱:امروز رفتم حریم رو دیدیم ، اخه ادم یه فیلمی می سازه که یه ذره با واقعیت مطایقت داشته باشه به این همه تخیلی

پ.ن۲:چقدر بده که فردا به خاطر ازمون کارشناسی ارشد یونی تعطیله و تا یک شنبه باید صبر کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 23:2 توسط قاصدک| |

 

صبح نزدیکی های یونی که می رسم تازه یادم می افته که یادم رفته کتاب رو بیارم .

واقعا خسته نباشم ٬ خودم که شرمنده این هوش و حواسم شدم .

نینو پشت سرم وارد کلاس می شه.

استاد می گه حکایت ققنوس عطار رو من بخوانم.

همیشه دوست داشتم سر کلاس شعر بخونم ولی امروز نه اعصابش رو داشتم نه امادگی شو و هم اینکه خوابم هم می امد.

قورباغه خر با وجود کلی جا می یاد پشت من و نینو می شینه

طبق معمول هم تو حلق ما دوتاست .

همون مصرع اول یه اشتباه کوچیک می کنم ٬ إ رو أ می خونم.

سریع ایراد من رو می گیره با نینو بر می گردیم دوتایی چپ چپ نگاش می کنیم .

می شینه عقب و می گه ببخشید.

تا اخر شعر دیگه غلط نداشتم خوب شد روش کم شد بچه پررو

دلم می خواد بزنمش

ای خدا چرا من انقدر از این ادم بدم میاد و همش هم باید جلو چشمم باشه اه اه

 

تو فاصله ی بین کلاس ها با نینو میرم سلف می شینم حرف می زنیم .

M & M میان پیشم میگن بیا بریم دانشگاه ت ه ر ا ن نشست س ی اس ی دوست جون هم میاد .

بهشون می گم نه نمیام چون هم می خواستم ببینمش و هم اینکه نمی خواستم غیبت بخورم و هم این که حوصله ادا اصول های او مامور های دم درشون رو ندارم انگار می خوای وارد کاخ سفید بشی که حتما باید کارت بزاری و بدون کارت راهت نمی دن .

اون ها می رن و من نینو باز هم حرف می زنیم .

تازه می فهمم که کلاس اخرم تشکیل نمی شه .

روان که تموم میشه زوذی خداحافظی می کنم

با خودم فکر می کنم چه خوب حالا که کلاسم تشکیل نمی شه می تونم برم ارایشگاه و از شر این ابرو های قشنگ خلاص بشم .

زنگ رو که می زنم می گم خدا کنه که خلوت باشه ، می رم تو می بینم هیچ کس نیست ، اخه کی ساعت 3 بعد از ظهر می ره ارایشگاه؟

 

کاش قیافه ام رو می دیدی یا می فهمیدی چه حسی دارم وقتی شنیدم که تو گفتی که قاصدک خیلی دختر خوبیه ، خیلی پاک و مهربونه ، همه دوسش دارن ، بهش بگو مثل ... نشه .

 

اخر این هفته یه مهمون فوق العاد عزیز و دوست داشتنی دارم .

چقدر خوشحالم ،زود بیا عزیزم

  پ.ن: شعر دو پست قبل می گه:این روزها خوشحالم ولی از این بابت خوشحالم که روزها داره می گذره ٬ شادم به خاطر گذر ایام . البته من روزهای خوبی رو دارم شادم مثل همیشه لبم خندونه ولی اون دلی که باید شاد باشه شاد نیست.

 

نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 20:21 توسط قاصدک| |

 

* تقریبا اکثرتون متوجه منظور من یا اصلا قیصر از شعر پست قبل نشدید.

واقعا از دوست هایی که فهمیدند من اون شعر رو از سر خوشحالی و سرخوشی و خوشگذرونی ننوشتم بسیار ممنونم

جون من یه بار دیگه شعر رو با دقت بیشتری بخونید .

* این خیلی بده که دیگه نمی تونم کلاس متون انگلیسی رو بپیچونم . اوایل فقط من و تپل بودیم که بعد حضور و غیاب بلند می شدیم از کلاس می رفتیم کم کم بقیه مخصوصا پسرها یاد گرفتند .

انقدر تابلو بلند می شن کیف و کتابشون رو بر می دارند(ما کیفمون رو می گذاشتیم بیرون) و از استاد هم خداحافظی می کنن و میرن که استاد دیروز دیگه عصبانی شد و گفت از این به بعد اخر کلاس حضور غیاب می کنم .

* این ترم درسهام خیلی سخت و سنگین شده و اصلا قابل مقایسه با ترم پیش نیست.

استاد هام سخت گیرن و درس هام سخت تر. دارم کم کم درس می خونم برای پایان ترم.

 از امار استنباطی هیچی حالیم  نمی شه ،انقدر سخته که حد نداره و استاد هم عملا در سطح فوق لیسانس به ما درس می ده و هی میگه این ها به دردتون می خوره  و چون ترم کوتاه بود خیلی تند تند درس داد .

فیزیولوژی که دوتا کتاب معرفی کرد و در اخر گفت من اون چیزی رو امتحان می گیرم که سر کلاس می گم ٬ تصمیم گرفتیم سر کلاس جزوه بنویسیم ولی انقدر تند حرف می زنه که نه می تونیم بنویسیم و نه گوش بدیم یعنی اگه بخوایم بنویسم نمی تونیم گوش بدیم اگر هم گوش بدیم نمی تونم بنویسیم .

خیلی نگران این دوتا درسم هستم خیلی   

* دیروز که داشتم تو شهر کتاب می چرخیدم یه دفعه چشمم خورد به این کتاب  ٬ با اولین نگاهی که بهش انداختم و اسم دکتر شریعتی رو دیدم یاد تو افتادم٬ برش داشتم و یه نگاهی بهش انداختم٬ مطمئنم که از همچین کتابی خوشت میاد و برای همین هم خریدمش حالا هم هی منتظرم یکشنبه بشه و بیارمش تا تقدیمت کنم ٬ فقط خدا کنه قبلا نخریده باشی.

* چقدر این اردیبهشت بارونی رو دوست دارم . چقدر لذت می برم از این خنکی هوا . چقدر خوبه که وقتی بارون میاد هم من تو حیاط باشم هم تو ٬ از این خوبتر اینه که تو دقیقا رو به روم باشی .

پ.ن: وقاف

       حرف اخر عشق است

   انجا که نام کوچک من

  اغاز می شود !

                             قیصر امین پور

 

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 11:39 توسط قاصدک| |

 

‏‫این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

                        قیصر امین پور

 

نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 0:15 توسط قاصدک| |

 

بفرمایین سمنو

 دیروز و امروز خونه خاله جان سمنو پزون داشتیم .

هر سال این موقع که می شه خاله نذر سمنو شو ادا می کنه و کل فامیل خونه خاله جمع می شن.

از پنج شنبه صبح شروع می کنن و جمعه صبح هم سمنو اماده می شه .

این دوز انقدر محیط خونه خاله برای من دلچسب و دوست داشتنی می شه که حد و حساب نداره.

لذت می برم از اون هم شلوغی و جنب و جوش .

از اینکه کل فامیل دور هم جمع می شیم .

از اینکه ساعت۱-۲ گه می شه اکثرا می رن می خوابن و تازه ادم دلش می خواد سمنو هم بزنه و تا می تونه دعا کنه.

از اینکه ادما یکی یکی یادم میان و خودم رو یادم می ره .

از اینکه هی بخندیم و هرهر کرکر راه بندازیم کنار دیگ و هی بهمون چشم غره برن و بگن بابا جون انقدر کنار دیگ نخندیم سنگ می شین ها .

از اینکه با دختر خاله و دختر دایی ها بشینیم کنار هم توی حیاط و تا صبح حرف بزنیم و بقیه بگن وای سرمون رفت چقدر حرف می زنین .

برای لیلای عزیزم  ٬برای صدف عزیز که ناخوداگاه اسمش امد تو ذهنم ٬ برای عروس کوچک (نسیم)و...

به یاد همگی بودم و دعاتون کردم.

پدرم در حال هم زدن

پ.ن۱:قبل از اینکه برای هرکسی دعا کنم کلی دعا مخصوص و سفارشی برای تو کردم .

پ.ن۲:فردا با تپل قراره بریم محک

نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 14:40 توسط قاصدک| |

 

* چه حسی داری وقتی همکلاسی که ترم پیش حتی دلت نمی خواست ببینیش یا حتی صداش رو بشنوی  این ترم به صورت کاملا اتقاقی کلاس های عمومی تون یکی شده و به دلیل داشتن یه دوست مشترک ٬ رابطه ات داره باهاش بیشتر می شه و تقریبا دوست شدین! چه حسی داری وقتی که سر کلاست کنارت می شینه ! وقتی باهم می رین بوفه و برات چیپس می خره و وقتی تو می گی نه یکی بگیر چاق میشیم و اون می گه وقتی من چاق می شم تو هم باید چاق بشی ! چه حسی داری وقتی سر کلاس فارسی اصرار می کنه که تو متنت رو بخونی و هی بگه قاصدک تو بخون من دلم می خواد با تفکر تو اشنا بشم ! وقتی باهات مهربونه و قربون صده ات می ره چه حسی داری؟ وقتی می فهمی مثل خودت چقدر به امام زاده صالح اعتقاد داره و هر ۳ شنبه اونجاست (به خاطر نذری که داره) و تو تا قبل فکر می کردی اصلا تو این خط ها نباشه و وقتی بهش می گی که زیاد میری اونجا و اون ازت می خواد که با هم برین !

 کلی پیش خودم شرمنده اش می شم ٬ از خودم خجالت می کشم٬ چطور می تونم در برابر محبت هاش همون شیوه سابق رو داشته باشم؟

کاش بدونی که چقدر شرمنده ی محبت ها و مهربونی هاتم

مقصر نه من بودم نه تو ولی خوشحالم که تمام سو تفاهمات بینمون رفع شد و حالا تو داری می شی یکی از دوستان صمیمیم

* هفته ی پیش کلاسمون که تموم شد داشتیم با تپل می رفتیم خونه یکی از یکی دیگه خسته تر از ساعت ۷:۳۰ تا ۱۷ یونی بودیم نا نداشتیم راه بریم من که کم مونده بود پخش بشم وسط خیابون٬ کیفم رو زمین ٬ کتم رو زمین رسما خودم رو می کشیدم و راه می رفتم انقدر خسته بودم .

یه دفعه یه تاکشی کنارمون نگه دات و گفت من می خوام شما دوتا دختر گل رو تا سر خیابون که خونمونه برسونم شما هم همون جا میخواین ماشین سوار بشید دیگه ؟

اولش ترسیدم گفتم شاید بخواد به دزدتمون ولی دیدم روز یه پیر مرد به ما دوتا نمی رسه

دیگه خوشحال سوار شدیم و اقای راننده مهربون هم گفت دیدم تو خیلی خسته ای گفتم شب جمعه است ثواب داره این ها رو تا یه جایی ببرم  شما ببینید دیگه من چی حالی داشتم که دلش برام سوخته !!

* یه مدت که یه سری بیلبورد توی دانشکده های دانشگاه ما زدن به قول بچه ها گشت نا محسوس انگار از دانشگاه ما شروع کردن و فعلا فقط تو دانشگاه ما نصب شدند .

این هم از این بیلبورد ها = 1  2  3

تو یونی های شما هم گذاشتن ایا؟

پ.ن: یه مدتی که ابروهام هی توش داره خالی میشه ارایشگرم هم هی به بهانه ریختن نازک ترش می کنه دیگه هیچی ابرو واسم نمونده همش مداد به دست توی ابرومم  امروز هم دیدم یه تیکه از تاجش ریخته، کسی به جز سینره و رزماری و سیر پیشنهاد دیگه ای داره؟

 

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 21:38 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin