تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers قاصدک


قاصدک

روزمره های یک قاصدک

 

یک ماه گذشت به همین زودی

دوستت دارم

نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 23:11 توسط قاصدک| |

 

کاش می تونستم یه کمی بد باشم .

کاش می تونستم تظاهر کنم به بد بودن.

کاش می تونستم بعضی وقتها بد باشم .

کاش می تونستم جواب بعضی از حرف ها رو در نهایت بدی بدم و به راحتی اب خوردن دلی رو بشکنم.

کاش دوستام می دونستن من بر خلاف ظاهرم چقدر حساس و زود رنجم.

کاش می دونستن با کوچکترین حرفی دلم می شکنه

کاش می تونستم و کاش می دونستن.

دوست خوبم کاش بدونی چقدر برام عزیزی کاش بدونی که چقدر دوستت دارم .

کاش می دونستی اون موقع هایی که زبونت تلخ می شه چقدر من رو می رنجونی .

می دونی شنیدنش خیلی برام سخت بود و قبولش سخت تر اون هم از کی ؟ از تویی که ۵ ساله رفیق گرمابه و گلستانی ، تویی که همیشه برام مثل خواهرم بودی و همیشه سعی کردم جای خواهر نداشته ات رو برات پر کنم.

کاش می دونستی چه حالی پیدا کردم وقتی گفتی : درسته که این روزها خیلی بهت خوش می گذره درسته که بهترین روزهای زندگیته اما حواست باشه که همیشه همین طور نمی مونه منتظز روزهای بد باش .

انقدر حرفت من رو ازار داد که فقط تونستم بگم اره می دونم تو درست می گی

مثل همیشه تاییدت کردم .

کاش بدونی با چه بغضی حرف های تو رو براش گفتم و اون فقط لبخند زد.

اما هیچ وقت یادم نمی ره اون شبی رو که بهت اس ام اس داد و گفتم باورت میشه؟ اون هم من رو دوست داره .

ساعت ۱ نیمه شب از خواب بیدار شدی و بهم زنگ زدی . یادم نمیره که جفتمون چه بغضی داشتیم یادم نمیره خوشحالی تو رو یادم نمیره اون متنی رو که برام نوشتی.

یادم نمیره فردای اون روز اس ام اس زدی و گفتی : قاصدک همش دارم به شما دوتا فکر می کنم واقعا خوش به حال خوشبخترین دختری .

اره عزیزم هیچ وقت خوب بودن هات رو یادم نمیره انقدر زیاده که به این ۵ سال که فکر می کنم همش خوبی هات میاد به یادم

تو هیچ وقت بد نبودی به قول خودت رکی و با کسی تعرف نداری شاید من زیادی حساسم . شاید من تاب شنیدن هر حرفی رو ندارم .

پ.ن:هرچی فکر می کنم هیچ اسمی برات پیدا نمی کنم که اینجا تو رو با اون اسم صدا کنم.

اسمی که هم تمام خوب بودن های تو رو نشون بده و هم تمام دوست داشتن های من رو.

 

نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 15:11 توسط قاصدک| |

می دونم که نبودم خیلی طولانی شده ، از ۵ شنبه می خوام بیام بنویسم نمی شه .

انقدر روزها تند تند و شت سر هم میان و میرن که من نمی فهمم کی شب می شه کی روز .

خوش می گذره دیگه

دیروز  بین کلاس هام رفتم یه خورده تو حیاط پیش بچه ها نشستم از وقتی که هوا گرم شده نشستن دور اون میز گرده وسط حیاط خیلی کیف می ده .

اکثر بچه ها دور مچشون پارچه یا روبان سبز بسته بودند یکی از پسر ها که دیگه کم مونده بود از حلق و چشمام هم سبز بزنه بیرون

هرچی بچه ها باهام بحث کردن راضی نشدم که روبان سبز ببندم ولی یه دفعه دیدم یه اقای با شخصیت و  خوشگل و خوشتیپ و قد بلند که پارچه سبز هم بسته بودند از جلوم رد شد و یواشکی بهم لبخند زد

همون موقع به نینو گفتم بده من اون روبان رو ببندم .

 بعد اخرین کلاس هم قرار بود همه بریم سالن تربیت بدنی دانشگاه که قرار بود اقای م و س و ی و خانم ر ه ن و ر د هم تشریف بیارن . از از ساعت ۶ به ما گفتند که ۵ دقیقه دیگه می رسند و تازه ساعت ۸ بود که امدند.

رفتیم و کلی جیغ کشیدم و شعار دادیم و شعر خوندیم و کلی هم ازمون عکس گرفتند چون ما دقیقا رو به روی جایگاه بودیم و تمام عکاس ها هم همون جایی بودند که ما نشسته بودیم .

فوق العاده هم شلوغ بود . ولی خیلی خوش گذشت . بهترین بخش های برنامه هم اون موقعی هایی بود که پسر ها می گفتند :نصر من الله و فتح القریب و دخترا هم جواب می دادن: مرگ بر این د و ل ت مردم فریب. از این شعار خیلی خوشم امد  .

یا وقتی کلیپ عملکرد های اقایون خ ا ت م ی - ه ا ش م ی  و ا ح م د ی ن ژ ا د بخش شد و همه برای این اخری هووو کشیدن .

یا اون موقعی که همه با هم یار دبستانی رو خوندیم یا وقتی که اون ترانه روزبه نعمت الهی(که البته خودش هم بود و یه اهنگ اجرا کرد) که می گه وسعت نام تو وسعت نام خورشید (توی ادامه مطلب متن ترانه رو گذاشتم) که من عاشقشم پخش شد و همه می خوندن .

خلاصه انقدر جیغ زدیم و هوار کشیدیم که بنده هنوز که هنوزه گلوم  درد می کنه .

البته هیچ کدوم از این ها دلیل نمی شه که من به اقای م و س و ی  ر ا ی بدم چون هرگز این کار رو نمی کنم

وسط برنامه هرچی بین پسر ها رو نگاه کردم دیدم که تو نیستی

هرچی فکر بد بود اون موقع امد تو ذهنم. کلی نگرانت شدم. زنگ هم که زدم جواب ندادی ، دوباره گرفتم گفتی : رفتی بیرون گفتم : برو خونه گفتی : نه صبر می کنم با هم بر می گردیم هرچی اصرار کردم قبول نکردی تا ۸:۵۰ منتظرم واستادی من به هزار زور و زحمت بچه ها رو پیچوندم و امدم پشت و با هم برگشتیم.

 عروسی خواهر نینو و داداشی من دقیقا توی یک روزه  و هر دو هم می خواستیم همدیگه رو دعوت کنیم .

امتحان ۲۳ خردادمون به خاطر ا ن ت خ ا ب ا ت به ۸ تیر موکول شده ، واقعا بد شد خیلی بد اون هم واسه چه درسی امار استنباطی .

پ.ن۱: یادم باشه تو پست بعد بازی رو که شازده جانم دعوتم کرده رو انجام بدم یه موضوع جالب رو هم تعریف کنم

پ.ن۲:به خاطر نبودم معذرت می خوام میام به همتون سر می زنم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 22:49 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin