تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers قاصدک


قاصدک

روزمره های یک قاصدک

 

نمی دونم چرا جدیدا انقدر خسته و بی حال و بی حوصله ام !

چند روز رفتم مسافرت (مشهد) تقریبا می تونم بگم اصلا خوش نگذشت و واقعا بهم سخت گذشت. من کلا مسافرت خیلی دسته جمعی رو دوست ندارم این دفعه هم از اون خیلی دسته جمعی ها بود .

این هفته هم خونه خواهرم بودم چون دامادمون رفته بودن ماموریت (چین) پیش خواهرم و جوجه حسابی بهم خوش گذشت .

قهرمان هم از یک شنبه رفته زادگاهشون برای عروسی داداشش ، عروسی فردا شبه خدا کنه زودتر برگرده.

هنوز برای عروسی و پاتختی لباس نگرفتم چون لباس نگرفتم کفش و صندل هم نگرفتم .

خدا کنه بتونم توی این دوهفته لباسی رو که می خوام پیدا کنم .

دیشب تپل کلی استرس بهم وارد کرد و کلی دعوام کرد که چرا عجله نمی کنم و دیر می شه و اینا

از روز تولدم تا حالا دوستم می گن بیا بریم شیرینی تولدت رو بده ، می خوایم کادو هاتو بدیم من هم قول دادم یه روز نهار با هم باشیم ولی اصلا وقت نمی شه .

کولری که واسه اتاق من و داداشیه خراب شده این چند روز که من نبودم داداشی هم یا نبوده یا اگه بوده امده تو حال خوابیده ولی من دیشب تا صبح نتونستم بخوابم الان اقای کولری امده کولر رو درست کنه .

نمره هام هم که همشون امد اگه او دوتا ۱۹ از دوتا درس ۳ واحدی نبود رسما این ترم فاتحه معدل خوانده شده بود  معدل این ترم هم چند صدم از معدل ترم قبل کمتر شد مثلا می خواستم چند نمره معدلم رو بکشم بالا ولی با هم رو همون ۱۶ موندم. مهم نیست اصلا.

خیلی سخته که ادم کلی دوست داشته باشه بعد همه این ها تقربیا با هم دوست باشن حالا چه توی یونی و چه بیرون ، بعد فقط دوست داشته باشی چند تا از باحال ترین هاشونو واسه عروسی داداشت دعوت کنی و بقیه رو فاکتور بگیری ، یعنی بهشون بر می خوره اگه دعوتشون نکنم؟ ناراحت می شن؟

همه چی عادی عادیه مثل همیشه ولی چرا می انقدر احساس خستگی و بی حوصلگی می کنم .

 

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 15:14 توسط قاصدک| |

 

 

مرخصی بودم

ولی میام اپ می کنم

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 20:18 توسط قاصدک| |

 

* شنبه سر جلسه امتحان امار در حضور یک عدد مراقب بدجنس و خود استاد می خوام از اون کاغذ کوچولو که توش یه سوال یک رو نوشته بودم استفاده کنم. با اعمال شاقه به هراز زور و زحمت و هی این پا رو انداختن روی اون یکی پا و کاغذ گذاشتن بینشون و اینا  یه کمی شو می بینم البته در نهایت محافظه کاری . قهرمان ردیف کناری یه صندلی پشت من نشسته.

بعد امتحان دارم از پله های میام پایین زودی بهم میگه عجب تقلب باحالی نوشته بودی و زود می ره .چشمام ۴ تا میشه هی فکر می کنم خدایا این چطوری تقلب منو دیده ، من که خودم به زور می دیدمش.

تا می شینم تو ماشین بهش می گم تو چطوری تقلب من و دیدی ، می خنده و می گه خوب دیگه حواسم بهت هست .

می بینید دیگه با خیال راحت هم ن می شه تقلب کرد و احتمالا همیشه یه جفت چشم حواسشون به همه کارات هست.

** قهرمان می پرسه به نظرت اگه بچه های دانشگاه بفهمن چه عکس العملی نشون می دن؟؟ می گم احتمالا همشون دلشون می خواد کله ام رو بکننهمه این هایی که الان دوستم هستن احتمالا می شن دشمنم  و تیکه و حرف و حدیثه که واسم در میارن ، خدا اون روز رو نیاره

*** اقای طنز من رو به قهرمان نشون داده و گفته قاصدک خیلی دختر خوبیه می خوای واست برم جلو قهرمان هم گفته نه اصلا دوباره مثل اون قضیه می شه (امیدوارم نشه)

**** دیشب عروسی خواهر تپل بود ، من و نینو انگار که عروسی یکی از نزدیکانمونه از اول تا اخر عروسی در کنار خواهر های عروس رقصیدیم  موبایل من دست نینو بود که قهرمان زنگ زده بود و خوشبختانه نینو نشنیده بود  (از قضیه من و قهرمان از بین بچه های یونی فقط تپل و دوست قهرمانن  که خبر دارن و حالا حالا ها هم کسی نباید خبر دار بشه )

***** دلم یه برنامه درست و حسابی می خواد برای تابستون

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 17:11 توسط قاصدک| |

 

 

باز هم یه سال دیگه گذشت و من موندم وکار هایی که باید می کردم و نکردم و

محبت هایی که باید می کردم و نکردم ، حرف هایی که باید می زدم و نزدم .

من از امروز باز شروع می شم دوباره اغاز می شم

باید شروع کنم ، نمی دونم سال دیگه ۱۴ تیر ۸۹ چه کار هایی کردم و به کدوم هدف هام رسیدم

فقط از خدا می خوام که این توانایی رو بهم بده که سال بعد این موقع خودم از خودم راضی باشم .

پ.ن:قاصدک جان تولدت مبارک .

 

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 15:11 توسط قاصدک| |

 

فردا :

  1. فردا ایشاا... اگه خدا بخواد اگه اتفاقی نیوفته اخرین امتحان ترم ۲ رو هم می دهیم و تمام میشه میره پی کارش باورم نمی شه به همین زودی سال اول تموم شد ، فقط ۳ سال دیگه مونده.
  2. فردا احتمالا بچه های یونی و علی الخصوص قهرمان کادو های تولدم رو می دن فقط امیدوارم یادشون باشه چون اگه یادشون نباشه خیلی ناراحت می شم ، قهرمان جان که اصلا به روی خودشون نیوردن البته می دونم که یادشه و یه کار هایی هم کرده ، تپل می دونه ولی به من نمی گه .
  3. فردا حنابندون خواهر تپل می باشد ، کلی اصرار کرده که باید بیایی ولی خوب من تازه ساعت ۲ امتحانم شروع می شه بعدشم کلی می خوایم وایسیم با بچه ها خداحافظی و اینا بعدشم که احتمالا با قهرمان تولد بازی داریم  اونوقت من کی میرسم برم حنابندون؟
  4. فردا باید زودتر بیام یونی چون نینو و کوچولو گفتن زود بیا یه کم با هم امار کار کنیم و بنده که قراره برم اشکالات اون ها رو رفع کنم خودم هنوز کامل نخوندم البته من قیل از امتحانها یه دور خونده بودم و یه ۲ باری هم با شاگرد اول کلاس (معدلش ترم پیش ۹۳/۱۹ شد)نشستسم و کلی تمرین حل کردیم و همه چی رو بهم یاد داد ، دستش درد نکنه .

پ.ن۱:این اولین تولدیه که کنار منی احتمالا بهترنش هم خواهد بود.

 

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 22:25 توسط قاصدک| |

 

 

مشاهده یادداشت خصوصی

پ.ن: کی پسورد می خواد؟

نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت 14:18 توسط قاصدک| |

 

بالاخره اون چیزی که ازش می ترسیدم سرم امد  از اول ترم هی غر زدم گفتم این استاد اخر ترم یه سوالی توی امتحان میده که به ما نگفته و به ساعت قبلی ها گفته . هی همه گفتن نه حواسش هست . خود استاد گفت تو هر دوتا کلاس یه چیز می گم نه کمتر و نه بیشتر.

سه روز کامل درس خوندم ، اگه این ۳ واحدی رو هم بد می دادم دیگه فاتحه معدلم خونده شده بود.

امتحان ۱۵ نمره ای بود . ۵تا سوال ۳ نمره ای !! ۵ نمره هم مال امتحان کلاسی ها و اینا بود.

برگه رو که بهم دادن یه لحظه احساس کردم هیچ کدوم یادم نیست. انقدر که بد سوال داد بود همش مقایسه ای و قسمت های قوف العاده سخت . سوال ۲ رو هم که اصلا درس نداده بود به ما ولی به ساعت قبلی ها گفته بود. ۴ تا سوال رو کامل و احتمالا درست نوشتم سوال ۲ هم یه چیز های نوشتم که بچه ها بعدن گفتن نصفیش درسته. استاد هم امد سر کلاس گفت سوال ها واضحه و به هیچ سوالی جواب نمی دم هرچی گفتم اقا این سوال نبود درس ندادی گفت هرچی می دونید بنویسید .

این استاد کلی قهرمان رو دوست داره انقدر باهاش ربطه اش خوبه که حد نداره .

وسط امتحان که ما همه داریم خودمون رو می کشیم که استاد یه راهنمایی کوچولو واسه سوال ۲ کن .

رفته دست انداخته دور شونه قهرمان می پرسه سوال ها خوبه نوشتی که قهرمان هم گفت ۲ رو نمی دونم که اون هم بهش خندید و رفت .

بعد امتحان هم که استاد همه ما رو پیچوند و به حرفمون گوش نداد رفته اون ور تر داره با قهرمان حرف می زنه .

خدا شانس بده .

با تپل از جلوی یه لباس فروشی رد شدیم دیدم کلی جوراب نوزادی گذشته دلم ضعف رفت .

خوشگل نبود ولی کوچولو بود رفتم تو مغازه ۲تا خریدم نمی دونم برای کی ؟

این هم عکسش - - - - > جوراب

پ.ن۱: این نی نی اون بالا عشق منه . الهی قربونش برم با اون چشمای خوشگلش.

پ.ن۲:نسیم جان بهت تبریک می گم ، ایشاا... خوشبخت بشی عروس خانوم

پ.ن۳: خانومی جان خسته نباشی عزیزم . خوشحالم از این که از کنکورت راضی بودی . درصد هات رو هم از وبلاگ نگار دیدم . عالی بودند . افرین .

پ.ن۴: فکر کنم تنها کسی که از مرگ مایکل جکسون ناراحت و شکه نشد من بودم.

اصلا ازش خوشم نمی امد.

 

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 18:32 توسط قاصدک| |

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15:35 توسط قاصدک| |

 

چه روزهای بدیه این روزها ، کاش زودتر همه چی مثل اولش بشه.

اصلا تحمل ادامه این وضعیت رو ندارم.

دلم نمی خواد هر روز که از خونه میام بیرون کلی پل*یس و ضد شو*رش و بسی*جی باتوم به دست ببینم.

دلم نمی خواد نصفی از راه ها رو بسته باشن.

دلم نمی خواد فیلم جون دادن یه دختر بی گناه رو ببینم.

دلم نمی خواد جوون های کتک خورده رو ببینم .

دلم نمی خواد وقتی می خوام از یونی بریم طرف انقلاب جلومون رو بگیرن و بگن نمی شه برید.

دلم نمی خواد برای هر ادم ۳ تا مامور گذاشته باشن.

دلم نمی خواد از شهر های دیگه نیرو بفرستن تهران.

دلم دیگه این شهر و نمی خواد.

 

۵ تا از امتحان هام رو دادم دوتای دیگه مونده که یکیش ۶ تیر و اون یکی ۱۳ تیر(اول ۲۳ خرداد بود بعد شد ۸تیر و حالا هم۱۳ ) .دلم نمی خواست انقدر طولانی می شد .

زبان تخصصی هم به سلامتی پاس شد ، استاد هر ترم ۶ نمره به بچه ها اضافه می کرده ولی حالا که نوبت ما شده می گه ۳-۴ نمره اضافه می کنم چون خیلی اذیتش کردیم خوب اون هم ما رو می کرد.

این ترم از شانس خوبم توی تمام امتحان ها اقای طنز صندلی جلویی من می شینه.با اینکه قبل از امتحان یا در حین امتحان کلی از دست کاراش می خندم ولی واقعا حرصم می ده مخصوصا اینکه اگه اون نبود قهرمان(معرفی کنم؟)جلوی من می شست. 

شنبه بعد از امتحان جلوی در دانشکده وایساده بودیم که دیدم یه عده س پ ا ه ی امدن طرف دانشگاه و گفتن اینجا نمونید یا برین تو یا برید خونه هاتون و تجمع کردین  و این حرفها .

بچه ها گفتن بریم ت ظ اه ر ا ت . امدیم بریم سمت انقلاب دیدم که خیابون رو بستن و نمی زارن کسی بره پایین . از خیابون فرعی رفتیم دیدم خیابون ها پر از نیرو . پشیمون شدیم. سوار اتوبوس شدیم که بریم خونه توی خیابون گاز اشک اور زده بودند . جلوی چشمام داشتن یه پسر رو می زدند . یه پسر پرید توی اتوبوس و یه دفعه افتاد کف اتوبوس ، کلی کتک خورده بود . واقعا حالش بد بود نفسش به زور بالا می امد توی کیفم اب داشتم دادیم بهش. یه خانمه بهش شکلات داد. دلم سوخت براش. کف اتوبوس خوابیده بود نمی تونست تکون بخوره ،تمام بدنش زخمی و کبود بود.

حیف این جوونا

هیچ حیوانی به حیوانی نی دارد روا

انچه این نامردمان با جان انسان می کنند.

پ.ن: خانومی( یک چپ دست)کجایی؟؟چرا وبت رو حذف کردی؟؟

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 13:40 توسط قاصدک| |


Design By : Night Skin